من تموم قصه هام قصه ی توست
ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم... هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. و تو تنها مي ماني مثل همه فلاني ها....؟ من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی دل من سوی تو اید بزنی یا بپذیری شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی توراگم کرده ام امروز... وحالا لحظه های من .. گرفتار سکوتی سرد وسنگینند وچشمانم که تادیروز به عشقت می درخشیدند.. نمیدانی چه غمگینند... چراغ روشن شب بود برایم چشم های تو.. نمی دانم چه خواهد شد... پراز دلشوره ام بیتاب و دلگیرم... کجاماندی که من بی تو هزاران باردرهرلحظه می میرم... هوا تر است به رنگ هوای چشمانت دوباره فال گرفتم برای چشمانت اگرچه کوچک وتنگ است حجم این دنیا قبول کن که بریزم به بای چشمانت بگوچه وقت دلم را زیاد خواهی برد؟ اگرچه خوانده ام از جای جای چشمانت دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست که مانده در عطش کوچه های چشمانت تمام آینه ها نذر یاس لبخندت جنون آبی دریافدای چشمانت چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت تو هیچ وقت بس از صبر من نمی آیی درانتظار چه خالیست جای چشمانت به انتهای جنونم رسیده ام اکنون به انتهای خود و ابتدای چشمانت خداکند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته ی من به دعای چشمانت کاش می دیدم چیست کدام فاصله ؟ کجا ؟ پر از تمام آن ستاره های روشنی که با تو دیده ام پر از تمام میوه های کاج های جنگلی که با تو چیده ام پر از شکوه رود های نقره ای کهکشان نگاه می کنم نگاه گل من پرپر نشوی ! که بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو زبان به سرود باز کرده است.. شمع من خاموش نگردی ! که چشمی درپرتو پیوند تو به دیدن آمده است.. ساقه ی گلبن بهار من نشکنی ! که دلی در رویش امیدوار تو دلبسته است.. آفتاب من غروب نکنی ! که شاخه ی آفتاب گردانی به جست و جوی تو سربرداشته است... شب است و ديده ی مشتاق را به در دارم مباد بی غزل عاشقانه بنشينم چگونه گريه ننوشم؟ چگونه خوش باشم؟ اگر به شوق تو جان را به هديه آوردم بيا در آينه ی چشم های من بنشين آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون نفسم پیش کش تو جای من زنده بمون باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون تو که از خود منی منو از خودت بدون غزل وقافیه بی تو همه رنگ انتظاره این همه شعر وترانه همه بی عطر و بهاره موندنی باشی همیشه لب پاییزو نبوسی نشه پرپر شی عزیزم مهربون گلم نپوسی... خداونداتو میدانی که انسان بودن و ماندن خداوندا من درکلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم که تو درعرش کبریایی خود نداری ... من تورا دارم و تو چون خود نداری ... امام سجاد(ع) من اینجا بس دلم تنگ است وهرسازی که میبینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟ ...
گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من گفتم که بی امید شوق ترانه ام نیست گفتم بهانه یی نیست تا پر زنم به سویت گفتم به فصل پیری در من گلی نرید گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دورست گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر 
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
میریزد آبشار غزل از زبان من
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من

مي آيند....
وتو در خود مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟....

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی



آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

تمام من پر است
که ریختی به دامنم
به تو
درون ِ من


حرام بادم اگر از تو چشم بردارم
شبی که چشم خودم را به سوی در دارم
بگو که با غم تو چاره ای دگر دارم؟
گمان مدار که از جان عزيزتر دارم
به سر هوای تو از پيش، بيشتر دارم

پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد
در غربت من که جای بیگانه نبود
برقی زد و روی آشنا پیدا شد
گنجی که به سالها نهان بود از چشم
با هلهله در خانه ی ما پیدا شد
یک عمر کویر فقر را پیمودم
تا برق زد و کوه طلا پیدا شد
خورشید سعادتی که بر من تابید
در سایه ی رحمت خدا پیدا شد
من بودم و تاریکی شب ها ناگاه
از گوشه ی آسمان سها پیدا شد
تا شکر خدا بگویم از دیدن تو
در خلوت من حال دعا پیدا شد
با آمدنت که اختر بخت منی
در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد


در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…



گفتم که آشیان کوگفت آشیانه با من
گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من
گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |





.jpg)



